
اندکی_مطالعه
ارسترات
ژان_پل_سارتر
من بر فراز انسانیت درونم ایستاده بودم و به انسان می نگریستم و از همین رو بود که دوست داشتم به منارهای کلیسای نتردام، برج ایفل و کلیسای ساکره کُر نیز از ایوان طبقه ی ششم خانه ام در خیابانِ دلامبر بنگرم. اینها نمادهایی بی بدیل بودند.
البته گاهی نیز ناگزیر می شدم برای رفتن به اداره پایین بروم، خفگی را تاب بیاورم و به خیابان بروم. هنگاهی که میان آدمها راه می روی بسیار دشوارتر می توانی آنها را همانند مورچه بپنداری، چون دررکنارت اند. یک بار در خیابان یکی را دیدم که مرده بود. با دماغ افتاده بود روی زمین. وقتی او را به رو برگرداندند خون از دماغش روان بود. چشمان بازش را می دیدم و چهره ی مسخ شده اش را و خونی که بر آن نشسته بود. به خودم گفتم:مهم نیست. تکان دهنده تر از یک نقاشی تازه کشیده شده که نیست! انگار یک نقاش تازه کار ناشیانه دماغ را قرمز کشیده باشد. همین و بس! پس احساس آرامشی پلشت سر تا پایم را فرا گرفت و بیهوش شدم. مرا به داروخانه بردند، شانه هایم را مالش دادند و الکل به خوردم دادند. باید می کشتمشان. من می دانستم که آنها همگی دشمنم هستند، اما آنها خود این را نمی دانستند. آنها یکدیگر را دوست داشتند، آرنج هایشان را به یکدیگر می فشردند، به من یاری می رساندند چون مرا نیز خودی می انگاشتند. اما اگر به ناچیزترین بخش حقیقت هم پی می بردند باز مرا از پای در می آوردند. البته پس از چندی، هنگامی که دستگیرم کردند و دریافتند من به راستی کیستم چنین کردند. دو ساعت تمام در کلانتری کتکم زدند، سیلی خوردم، مشت و لگد خوردم، دستانم را پیچاندند، برهنه ام کردند و هنگامی که چهار دست و پا دنبال عینکم می گشتم با خنده لگدکوبم کردند. من همواره می دانستم که سرانجام مرا خواهند زد، چون نیرومند نبودم و نمی توانستم از خودم دفاع کنم. بسیاری از دیرباز در کمینم بودند. آدمهای بزرگ در خیابان تنه ام می زدند و از دیدن واکنشم به خنده می افتادند. البته من چیزی نمی گفتم و وانمود می کردم متوجه آنها نیستم. مدام دستم می انداختند. از همه شان می ترسیدم و این یک احساس قلبی بود. بله، خوب دریافتید. من دلیل های جدی تری برای بیزاری از آدمیان داشتم...












